ميرزا احمد ميرزا خداوردى

217

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

مسلمان هستم كه شما چطور گفتيد دست شما در اينجا به جايى بند نمىشود ، چطور دلم مىخواهد ، همان‌طور خواهم كرد . حالا من هم مثل شما شده‌ام . آنچه عوض دارد ، گله « 1 » ندارد . خلاصه اسب خودم را دوانيديم قدرى راه رفتيم . ديديم يك چشمه هست در آنجا . از اسب خودم پايين آمديم ، با دماغى هندوانه‌ها « 2 » را خورديم ، بعد اسب را سوار شده ، عازم شماخى شديم . چندان مسافتى نداشت ، به قرار چهار ويرس راه ، بلكه قدرى هم كم مىشد . شماخى رسيديم به شهر شماخى . فكر كرديم : ، من در اينجا « 3 » دوستى و آشنايى نداريم به خانهء او بروم و آن‌قدر پول هم نداريم در كاروانسراها منزل نموده باشم ، ليكن به فكرم رسيد كه ميرزا جعفر قلى مىگفت كه من از اهل شماخى هستيم ، بلكه او در اين شهر خانه و يا خويش و اقوامى داشته باشد و خودش هم در لنكران دلماج نچالينگ است . در فكر مىبوديم ، در ميان بازار مىرفتيم . ديديم يك نفر حاجى مىرفت . از من سؤال كرد كه پسر من ! شما از كجا مىآيى ؟ من گفتم : از لنكران مىآيم ، ليكن يك دوستى در اين ولا داريم نمىدانم خانهء او در كجاست . گفت : دوست شما كيست ؟ من گفتم : ميرزا جعفر قلى . گفت : بسيار خوب ، عموى او ميرزا نصر إله بگ است . بيا دكان او را به تو نشان بدهم . خلاصه خداوند عالم پدر و مادر او را بيامرزد ! به قرار يك فرسخ به پيش اسب من افتاد ، برد [ ما را ] به دكان ميرزا نصراله بيگ . حاجى مزبور وقتى كه رسيد ، از دور صدا زد : ميرزا نصراله ! براى تو يك مهمانى آورده‌ام كه از جانب ميرزا جعفر قلى بيگ مىآيد . گفت : بسيار خوب . خلاصه من رسيديم سلامش كرديم . گفت : برادر پايين بيا . خلاصه پايين آمديم . به من جا نشان داد نشستيم . ديديم اين مرد پيرى است به چند نفر بچه‌ها درس مىدهد ، اما بچه‌ها همگى صاحب‌منصب هستند و خودش هم ، آن مرد ، بسيار متشخّص است . از اطوارش معلوم مىشود و بسيار آدمى با ادب در حضور مانده ، دارد « 4 » براى ايشان عريضه مىنويسد .

--> ( 1 ) . در نسخه « گيله » . ( 2 ) . در نسخه « هندوانها » . ( 3 ) . در نسخه « درينجا » . ( 4 ) . در نسخه « داد » .